قصه ، قصه ی مردی ست تنها در آستانه ی شبی تنها تر. در آستانه ی شبی که آسمان ش رخت بی تابی به تن کرده بود و گویی خون می گریست ، و ابرهایش خون زمزمه می کرد.حول ناک حول ناک ، که تو گویی حتا رخت سرخ زمین اش هم از برای لاپوشانی ی خونی بود که مرد تنها ، در آستانه ی شبی تنها تر ، از سر بریدن تک تک آرزوهایش به راه انداخته بود. قصه آغاز نشد . به پایان هم نرفت .کَکی هیچ کَسَ ش را نَگَزید . سرها در گریبان بود . یکی بود . یکی نبود . مردی تنها در آستانه ی شبی تنها تر بود . قصه نبود .
آنگاه دانستیم نوروز حقیقتی نیست
هر روز ما نوروز است و
نوروز
به کهنه گی ی جرزهایی
که از لابه لاشان
لحظات را می جوریم
تا
کاشف لحظه ای خوش تر آییم
تا
بازه های بسته ی روزها و شبان را
به عبث نپاییم
آنگاه که
تلخ و تشنه
تشییع کردیم
حجمی بس بسیار از دلتنگی هامان را
تشنه و تلخ
به دوش
- تنها -
...
سقوط کردم
از بلندای خویش
به زیر پای تو
در راه ام
منتظر باش
با دو لیوان چای -
می رسم
پیش از آنکه بنفشه ها را چیده با شند.
خاکستری
نه !
نه !
زمین را نگاه نمی کنم
به تماشا نشستن آسمان را
بیشتر دوست می دارم
هرچند
رخت بی تابی به تن کرده
گاه گرفته است
گاهی هم
نه !
گاه می بارد
گاهی هم
نه !
.
نه !
نه !
زمین را نگاه نمی کنم.
زمین از ما پر شده ، ما از سیاهی.آسمان اما سپید است.مگر آنکه ما نخواهیم.رویا باف نیستم.نه از این سو و نه از آن سوی بام ، خیال سقوط دارم.پس انسانی دیگر را تصور کن.انسانی که میان آسمان و زمین سرگردان است.شاید.
...
شبنم و برگ ها يخ زده است و
آرزوهای من نيز
ابرهای برف زا بر آسمان درهم می پيچد
باد می وزد
توفان در می رسد.
زخم های من
می فسرد.
مارگوت بيکل | ترجمه ی احمد شاملو .
پاييز ، بغض گاه
با تو بودم و بودم
تا آن که در کشاکش ِ جنگ ِ بی شکوه عقل و دل
رهايت کردم.
آری !
با تو رفتم
بی تو برگشتم -
ترا زير ِ آخرين باران رها کردم
رها
جای گذاشتم
بغض ِ من !
رها شدی
از حصار ِ تنگ ِ گلو.
پنج شنبه دوازدهم آبان ماه هشتادو چار
همچون باران امروز
شلخته درو نکن
مرا !
گفته باشم !
تمام من برای توست.
با اولين باران روايت ِ ما دستان ماست با فاصله های فراوان - راستی ! کاش آن باران را سر ِ باز ايستادن نبود که خروشانيد از خواب ِ خاموش ِخويش ام و برانگيخت مرا به جست و جوی خويشتن به کشف ِ " تو ".
